قلاكتي
يكتا بود همتا نبود توي اين ده روستا شده ي ما مثلا همان بندر كلاته كتاب تاريخ يا بردنكلاي ما اصلا از اين به بعد مي گيم قلاكتي ( اگه به بعضي ها ور نخوره )
بله تو روستاي قلاكتي ما مردمي ساده و شاداب زندگي مي كردند هر كسي تو خونه اش چند تا مرغ داشت لاغر و مردني اگر چه خروس زياد بود اما هر وقت كه دلشان مي خواست باج مي دادند و تخمي مي گذاشتن وهميشه رژيم داشتند كه مبادا چاق شوند چون مي دونستند كه چاقي يعني چاقو و پلو
كد خداي دنيا ديدي اين ده همه رو جمع كرد بالاي كيسه ي تالي ( پهن خشك شده ي گاو و گوسفند ) ايستاد و گفت من توي ده وليگ بن ديدم كه مردم اونجا به مرغهاشون گردي زرد رنگ مي دن كه جوجه ها رو يكماهه چندين كيلو ميكنه همه با كف و جيغ و سوت حرف كدخدا رو قطع كردند و اونو روي دوش گرفتند و به طرف ده بالا رفتند بعد از چند روز جلسه و باج دادن و حق آبه را فروختن شخصی به نام [مموش خان] جهت راهنمایی در پرورش مرغ به روستا آمد و زندگی مردم دگر گون شد و این مموش همه کاره ی قلاکتی شد و همه باید گوش به فرمان او بودند حتی کد خدا و چه اورد ها که نمی داد کد خدای بیچاره هم که چاره ای نداشت و تحمل می کرد .
اوضاع ده کاملا قاطی پاتی شده بود فقط مموش بود و دستورات الکی ولی راس راسکی با اون غذا ها یی که خودشان نمی خوردند و می دانند مرغ ها بخورند چه چیز های عجیب غریبی از کره حیوانی گاو سیاه مش حسن تا نوشابه ی کوکا کولای دکان مشت عمو تا عسل جنگلی و مربا ی تمشک و ... با معجون های عجیب حسابی مرغ ها چاق و چله شده بودند و همه با خوش حالی بیشتر و بیشتر به مر غ ها و مموش خان خدمت می کردند .
بعد از دادن چندین نوبت کله پاچه و مغز به جوجه ها دیگر یک جور هایی زندگی اونها هم فرق کرد حالا او نها انگاری چیز هایی می فهمیدند با هم همکاری می کردند اعتصاب غذا می کردند یعنی دیگه از اون غذا های معمولی مر غ ها نمی خوردند و کله هایشان هم کمی بزرگتر شده بود .اول از همه مموش فهمید ولی مر غها هم ناقلا تر بودند و خیلی بزرگتر و یکی از خروس ها خیلی بزرگ شده بود نزدیک یک بره و همه ی مرغ و خروس ها ناخوداگاه از دستورات اون پیروی می کردند . آدم هایی که از تخم مرغ ها استفاده می کردند چنان وابسته و معتاد به تخم مرغ می شدند که حاضر بودند هر کار سختی را هم انجام بدهند تا تخم مرغی بدست بیاورند .
زندگی در این روستا چنان شد که عملا آدم ها هیچ کاره بودند و همه از مرغ ها دستور می گرفتند تمام حیوانات دیگر توسط مرغ ها خورده شده بودند و حتی به مگس و مورچه و موش هم رحم نکردند و خوردند گاو و گوسفند ها را هم که قبلا به دستور مموش خوراک مرغ ها کرده بودند .
کدخدا و چند نفر دیگر احساس خطر کرده بودند ولی چاره ای به فکرشان نمی رسید .یک بار که کد خدا می خواست شبانه از روستا فرار کند توسط چند خروس جوان گرفتار و کشان کشان در داخل طویله یک هفته جرات حرف زدن نداشت آنها حتی ذهن آدم ها را می خواندند و حتی مموش که یکبار می خواست خروس بزرگ را سر به نیست کند به دام انداختند و از بالای نردبام به پایین پرتاب کردند تا یکماه خانه نشین شود .
افراد بی اطلاعی هم که نا خوداگاه به روستا می آمدند گرفتار خشم این ماکیان می شدند و گم و گور .
همه مطیع بودند و علت آنرا هم کسی نمی دانست دیگر خود مر غ ها دستور غذایی می دادند و از باقیمانده ی تخم مرغ هایشان اهالی قلاکتی مصرف می کردند و قطع مصرف تخم مرغ هم باعث سرگیجه بی خوابی و عصبانیت و خماری می شد به هر صورت بود باید روزی یک تخم مرغ یا بیشتر را مصرف می کردند حتی پوست آنرا هم می خوردند .در این روستا فقط یک پیر مرد بیمار و یک بچه ی دو سه ساله به دلایل متفاوت تخم مرغ نمی خوردند .
ما را در سایت به بهانه سالگرد زکریا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 54